|
|
|
|
|
کلاس اول دبستان که بودم هنوز سه چهار روزی از اولین روزهای تجربه کردن مدرسه نمیگذشت که نوبت به زنگ نقاشی رسید و معلم گفت بشینین نقاشی کنین. منم از همون اول نقاشیم خوب بود! نشستم یه منظره کشیدم از همون منظرههایی که کوه و خورشید داره و کلبه داره و ... ولی در نهایت نقاشی بالاتر از سنم در اومد (در حد کلاس سوم چهارم دبستان)!
نوبت به نشون دادن نقاشیها که رسید آقا معلم یه نگاهی به دفتر من انداخت و گفت: اینو خودت کشیدی؟ گفتم: بله آقا. گفت: خودت نکشیدی! گفتم: خودم کشیدم آقا! گفت: الکی نگو خودت نکشیدی! اینجا دیگه همنیمکتیهام و بچههای نیمکت پشتی هم که شاهد ماجرا بودن وارد قضیه شدن و گفتن: اجازه آقا اینو خودش کشیده! ولی این آقا معلم ما زیر بار نرفت که نرفت! قضیه به دفتر مدرسه هم کشیده شد!!! و مراجعه اولیای من فردای اون روز و اثبات اینکه آقا ما نقاشیمون خوبه و خودمون اینو کشیدیم! مدیر مدرسه هم با ما آشنایی خانوادگی داشت و به معلم توضیح داد و بعد از کلی بحث، جمله نهایی آقا معلم ما این بود: «من هیچوقت باور نمیکنم که این نقاشی رو خودش کشیده باشه!» باور هم نکرد ... ما هم به تلافی این رفتار با یک بچه کلاس اولی که هنوز یک هفته هم مدرسه رو تجربه نکرده، زدیم و کلاسمون رو کلاً عوض کردیم و دیگه هیچوقت هم با اون آقا معلم روبرو نشدیم! در عوض روزهای بعد معلم جدید با دیدن نقاشیها چقدر منو تشویق کرد و اون خاطره نه چندان خوشایند کمکم از ذهن کودکیم پاک شد. خلاصه کلام اینکه تو هر شغلی خوب داریم، بد هم داریم ... یکی میتونه یه خاطره تاریک توی ذهنت بسازه و یکی میتونه اون خاطره تاریک رو پاک پاک کنه. |
||